تبليغاتX
وبلاگ همه دلشکسته ها خدای عشق

نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها

 

 

عکس فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:58 توسط شاهرخ |

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:48 توسط شاهرخ |

خیلی فکر کردم به اینکه:...

آدما اول میمیرن بعد تموم میشن...

یااول تموم میشن بعد میمیرن...!

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:51 توسط شاهرخ |

نوشته بودی زندگی چنگی به دل نمیزنه
تو آسمون زندگی پرنده پر نمیزنه
نوشته بودی تنهایی رفیق ماه و سالته
نوشته بودی روز و شب . غم از تو دل نمیکنه
چرا گله داری از همه؟
چرا توی شهر عاشقا
فاصله داری از همه؟
چرا درو بستی رو خودت؟
چرا که شکستی تو خودت؟
چرا که شکستی تو خودت؟
       
            ( از طرف وبلاگت )

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:13 توسط شاهرخ |

سلام دوستای گلم  امروز تولدم بود جاتون خالی    خالی 

البته  ۴شنبه  با تولد پویا   ی مهمونی  خوب میگیریم  همه بازدید کننده ها دعوت اند  خواستی  بیا

ادرس مهمونی  توی نظرات بگید  براتون 

emil  کنم   باشه  ممنونم  دوستدار همتون  شاهرخ 

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:18 توسط شاهرخ |

عاشقی اما نداره   جونون که حاشا  نداره بخدا   از  همه ... پسرا ... عاشق ترم این دیگه  دعوا نداره  

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:40 توسط شاهرخ |



 nce a Girl when having a conversation with her lover, asked
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

 hy do you like me..? Why do you love me
 
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

I can't tell the reason... but I really like you
 
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

 ou can't even tell me the reason... how can you say you like me
 او هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

 ow can you say you love me
 چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
 من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي


 k..ok!!! Erm... because you are beautiful,
 باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

 ecause your voice is sweet,
 صدات گرم و خواستنيه،

 ecause you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي،

 ecause you are loving,
دوست داشتني هستي،

 ecause you are thoughtful,
 با ملاحظه هستي،

 ecause of your smile,
 بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
 متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
 پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

No! Therefore I cannot love you
 نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
 گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
 اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

anymore اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

 oes love need a reason?
 عشق دليل ميخواد؟

 O! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

  Still LOVE YOU...
 
پس من هنوز هم عاشقتم

 rue love never dies for it is lust that fades away عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

 Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:30 توسط شاهرخ |

بیخیال پسر

دیگه همه توی نوشته هاشون توی وبلاگ هاشون دروغ می نویسن 

همه ادعا دارن 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:59 توسط شاهرخ |

بهم گفتی دوستت دارم

پرسیدم چه قدر ؟

گفتی از خودت تا خدا

یه دفعه اشک توو چشام جمع شد

آخه یادم اومد قبلا بهم گفته بودی خدا از هر چیزی بهت نزدیک تره!!

تا چشام و بستم تا بتونم یه جور دیگه حرفت رو استدلال کنم

من و بوسیدی و رفتی...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:26 توسط شاهرخ |

می کوبد بر در
خشمگین و سرآسیمه
تو را می جوید
گمت کرده است
یا
تو گمش کرده ای؟!  

..............

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:55 توسط شاهرخ |

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شاید دیگر هیچ کس را مثل او دوست نداشته باشی

از کسی هم که دوستت دارد به آسانی مگذر

شایدهیچ وقت هیچ کس تو را مثل اون دوست نداشته باشد.....

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:34 توسط شاهرخ |

فردا تولدم   همه دوستان  دعوتید کارت دعوتم نمیخواد قدمتون روی چشم  

فردا زود بیان  منتظرم     

 

خواهش ن  کادو اورده نشود  

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 20:54 توسط شاهرخ |

اين ديوانگيست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه

يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...

 اين ديوانگيست ...

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ...

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...

اين ديوانگيست ...

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه

در يکي از آنها به ما خيانت شده است...

 اين ديوانگيست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه

در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...

به اميد اينکه در مسير خود هرگز

دچار اين ديوانگي ها نشويم...

و به ياد داشته باشيم که هميشه...

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم

و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:46 توسط شاهرخ |

نیمه شب اواره بی حس حال در سر سودای جامی بی زبان

پرسه ای اغاز کردیم در خیال دل بیاد اورد ایام وصال

از جدایی  یک دو سالی میگذشت یک دو سال رفت و بر نگشت

دل به یاد اورد اول بار را خاطرات اولین دیدار  را

ان نظر بازی ان اسرار را ان دوچشم مست مست اهو وار را

هم چون رازی مبحم وسر بسته بود  چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد خسته جان بودم که جان شد با من او با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین اغاز شد دلبستگی

وای از ان شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا  بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

امدو در خلوتم دم ساز شد گفت وگو ها بین ما اغاز  شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گفت: در عشقت وفادارم بیدان من تورا بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را بهسر دارم به دان چون تویی مخمور خمارم بدان

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت مجنون شده جز تو هر یاری به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده 

بر لبم بگذاشت لبگرمی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

خوبی او شهره افاق بو در نجابت در نکوهی هم طاق بود

روزگار ................................. اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

اخر این قصه حجران بود بس حسرت رنج فراوان بود بس

یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 بامن دیوانه پیمان ساده بست ساده هم  ان حد پیمان را شکست 

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه قلبم را شکست

رفت با دی دار دیگر حد بست

اخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا دل پروانه را 

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این هم حتی تو اسمم را نبر   

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر  دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر من بر روزگارم دل نبند

گرچه اب رفته باز اید به رود ماهیبیچاره اما مرده بود

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:48 توسط شاهرخ |

کاش می دونستی چقدر دلم بهانه تو را میگیره هر روز

کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده

کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد

بی تو بودن گرفته

کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات

گرمی نفسهات، مهربانی صدات تنگ شده

کاش می دونستی چقدر دلواپس تو‌ام

کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضورت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

تو هم به من فکر می کنی؟

می دونم هستی !!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:0 توسط شاهرخ |

حالا كه باهم يكي شدن دلمون

حالا كه جاده ها افتادن به پامونو

به گمونم كه اثر داره دعامونو

يكي از اون بالا انگار كه داره ميشنوه صدا مونو

بگمونم كه اثر داده دعامونو

همشفر ي هم ستاره راه بي افتيم كه كه خودش داره هومونو

دل اون سوخته براي گريه هامونو خودش داره هوا مونو   

ميشه هر سنگ بيابون براي ما نشونه كه بتونه مارو تا دم دريا برسونه

هم سفر ي هم ستاره سر روي شونه من بزار دوباره

وقتي برف ها اب بشن رود خونه سر روشونه ي دريا ميزاره

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:27 توسط شاهرخ |

از همون اولش از قصه بدم میومد!

از افسانه بیزار بودم!

از اسطوره بیزار بودم!

اما...

حالا زندگی خودم شدم یه پا قصه ی افسانه ای که اتفاقا اسطوره اش یه دختر خشک و بی روحه!

یکی بود ،یکی بود،یکی بود...یکی بود!

همیشه یکی بود!اما اون یکی چجوری بود؟!

از اولش وقتی هنوز آغازی نبود..این دخترک بود و بود!

این دخترک دیوونه بود؟نه به خدا عاشق نبود!

این دخترک افسرده بود؟نه به خدا عاشق نبود!

این دخترک روحش تیکه تیکه شده بود!از سر ندونم کاری رفته بود خودشو انداخته بود بین یه جماعت بیکار و دندون تیز کرده و قحطی زده!

آدمای شکم گنده ای که مثل طبل تو خالی بودن!

آدمایی که با انگشت دخترک رو به همدیگه نشون میدن!

به خدا حماقت کردم!حماقت کردم از لاک خودم اومدم بیرون!

هی چند روز بود با خودم گفتم چرا انقد تنهایی آدم باش و برو بین همه!

اما هنوز نمیدونستم اون همه چجوری بودن!

و من..بی محابا

بدون هیچ کوله باری

.

.

.

در داخل دهان شیر قدم گذاشتم!

گذشتم!از نگاه های هرز این دریده ها گذشتم!

همه کنارم بودند..

راه افتادم

.

.

راه افتادم و رفتم!

در خیابان وحشت زده ی تاریک!

هیچ کس کنارم نبود!

و من ....

نبضم...

بی محابا میتپید،از وسوسه ی متلاشی گشتن!

ناگهان جای دل رو توی سینه خالی دیدم!

گرگ شب بازم گولم زد!

دلمو دزدید و رفت!

لازم نکرده آدم باشم!

میخوام از قصه ها جدا باشم!

توی این شهر درندشت زندونو دوست ندارم!

اسطوره ای که قلب نداره هم از قصه ها و افسانه ها اخراج میشه!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:8 توسط شاهرخ |

هر ثانیه که می گذرد

                               چیزی از تو را با خود می برد

زمان غارتگر غریبی است

                              همه چیز را بی اجازه می برد

و تنها یک چیز را

                              همیشه فراموش می کند....

حس دوست داشتن تو را .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:51 توسط شاهرخ |

 

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

        و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد   

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:43 توسط شاهرخ |

تا عشق هست ... عاشقي بايد کرد
تا دوستي هست ... دوست بايد داشت
تا دل هست ... بايد باخت
تا اشک هست ... بايد ر يخت
تا لب هست ... بوسه بايد زد
تا بوسه هست ... بايد زد
تا معشوق هست ... عاشق بايد بود
تا شب هست ... بيدار بايد بود
تا هستي ... بايد بود ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:35 توسط شاهرخ |

سلام عزیز ترین 

امدم توی وبلاگم بهت تبریک  بگم 

وبگم جز دل تاپ تاپ میکنه هدیه  برای  تو ندارم

البته  واسه تو از اول هدیه کنار گداشتم  بیا  ببرش    

میدونم یروز دست تا تو میگیرم توی دستام  می برمت تا خورشید  یروز که از نگا رفته باشه  سایه ی 

تردید اما حالا باید از هم جدا باشیم بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

تااون موقع اینا تقدیم تو

دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:12 توسط شاهرخ |

دلم گرفته از آدم هايي که ميگن دوستت دارم اما معني شو نمي دونن ، از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن ، از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 21:37 توسط شاهرخ |

هیچوقت از کافی شاپ خوشم نیامده.وقتی آدم های رنگارنگ رو می بینم که به

زور دارند به هم لبخند می زنند حالم بهم می خورد.

بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها همین طوری

که داشتم به مردم نگاه می کردم دیدم یک دختر گل فروش کوچولو آمد تو و رفت

 پشت یک میز نشست .... برایم جالب بود...!!!

 پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر یورش برد تا او

را بیرون بیندازد.

دختر کوچولو با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت:

 پولش را می دهم ...هیچ چیز مجانی ای نمی خواهم! 

کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت

گفت : یه بستنی میوه ای چند است؟

 پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : پنج هزار تومان .

دختر کوچولو  دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به

شمردن کرد بعد دوباره گفت : یک بستنی ساده چند است؟

پیشخدمت بی حوصله تر گفت : سه هزار تومان.

دختر گل فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید .

پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود!!!

(احتمالا مخلوطی از ته مانده ی بقیه ی بستنیها بود...) دخترک بستنی را خورد و

 سه هزار تومان به صندوق داد و رفت ...

 

 

وقتی پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد ...

دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا هزار تومانی مچاله شده ...

را گذاشته برای انعام...!

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:37 توسط شاهرخ |

 زندگی تکراریست

 خنده ها تکراری گریه ها تکراریست

 من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

 دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست

 همه جا غرق سکوت 

 کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است

 پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

 دل من می ترسد

 ترس هم تکراریست ....

 زندگی تکراریست

 خنده ها تکراری گریه ها تکراریست

 من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

 دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست

 همه جا غرق سکوت 

 کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است

 پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

 دل من می ترسد

 ترس هم تکراریست ....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:31 توسط شاهرخ |

یکم خودمو تحویل بگیرم

دیروز یعنی ۲۰تیر تولدم بود

خوب جای شما خالی خیلی خوش گذشت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:57 توسط شاهرخ |

چه اشتباهی کردم که اسمتو اوردم

خوبیش اینه که لاقل برات قسم نخوردم

راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن

جدا میشیم مااز هم چون خیلی ها حسودن

دیشب تا صبح نشستم زیر نور مهتاب

تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب

حرفای عاشقونه همش ماله قدیمه

مثل همون حرفایی که ما بهم زدیمه

هر وعده ایکه دادی به هرکسی عمل کن

غصه هاشو یجوری با مهربونی حل کن

نذار که عشقت واسش ی درد سر شه

نذار که از دست تو راهی ی سفر شه

چه وقت هایی طلف شد با تو سر قرارا

تکلیفا روشن میشه همیشه تو بهارا

گناه تو همین بود نداستن صداقت اما گناه من بود نکردن خییانت

سفیدی نگاهت ناب شبیه برفه اب میشه زود فقط به قیمت یحرفه

دیگه خدا نگهدار لحظه های قیمتی منو ببخش عزیزم هرکی داره قسمتی

دنیا رم اگه بدی دلم از ازت صاف نمیشه دلی که بشکنه وکدر شه شفاف نمیشه

نه دیگه دوست دارم محال باورم بشه اسمتو محال توی دلم جا بشه

حیف اون بت ای که از تو برای خودم ساخته بودم

من مقصر نبودم چون تورو نشناخته بودم

اصل مطلب اینه که برو پی کار خودت

دیگه نمی خوامت

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم حیف غصه ای که خوردم چون از تو خبر نداشتم

حیف اون روزایی که کلی ناز چشماتو کشیدم

حیف شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیونه بودیم واسه تو ی عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم

ماکه رفتیم تو بمون با اون که دوسش داری با اونی که پنهونی سر روی شونش میزاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود قصه ی چشمای تو ماسه ما تکراری نبود

ماکه رفتیم ولی مزد دست ما این نبود دل ما لایق این که بندازی زمین نبود

ماکه رفتیم تو برو دل بده دست دیگری

به قول حافظ ماهم داریم ی یار سفری

ماکه رفتیم تو برو دنبال طالع خودت ........

شاید اشتباه اما عاشقا دروغ میگن ادمای مهربون با و فا دروغ میگن اونایی که میگن تا همیشه دیونه تن

بزار بی پرده بگم که دروغ میگن اونایی که می یان به این بهونه هایی که اومدن از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن اونایی که فدات بشم تکه کلامشونه به خدا به همه دروغ میگن اونایی که میگن تا قیامت نمیشن از تو جدا دروغ میگن

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:27 توسط شاهرخ |

اگه میخوای تو بهترین  باشی  تو نظرات بگو تقدیمش کنم به تو         

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 21:0 توسط شاهرخ |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:12 توسط شاهرخ |

لالالالا نــــــخواب ســـــودي نـــــداره       هـــــمون بــــهتر كه بـــــشماري ستـــــــاره

همون بهتر كه چـــــشمات وا بـــــمونه       كه مــــــاه غـــــصه ش نشه تنها بيــــــداره

لالالالا نــــــخواب بازم ســـفر رفـــت        نمــــــيدونم به كــــارون يا خزر رفـــــــت

فقــــط دردم ايـــــنه مثـــــــل هـــميشه        بـــــدون اطــــلاع و بـــــي خـبر رفـــــــت

لالالالا نــــــخواب ميدونـــه جنگــــــه        دست هر كـــــــي مــــي بيني يــه تفنگــــه

يـــــــه عــــمر دور چشماش گشتم اما        نفهــــميـدم كه اون چشــــما چــــه رنـگـــه

لالالالا نــــــخواب زنـدونـــه دنــــيـــا        ســـــر نــــاســـازگـــاري داره بــــا مــــــا

بشيـن بــازم دعــا كن واســه اون كــه       مــــــا رو ايـــــنجا گــــذاشت تنهاي تــنــها

لالالالا نـــــخــــــــواب اون راه دوره        خدا مــي دونه كــــه حـــالــش چــه جـوره

تـوي خلوت مي گم اينجا كـسي نيست        خداييــش كـــــه دلــــم خيـــلي صــــــبوره

لالالالا نـــــخواب تـيـره ست چراغـم        مـثـله آتــــش فــــشون ميــمونه داغـــــــــم

به جونه گــــلدونا كم غصه اي نيسـت        هـــزار شـــب شــد نيومد بــــاز ســراغــم

لالالالا نخـــواب خواب كه دوا نيست        دل ديــــونه داشتــن كـــه خـــطا نـيـســــت

ميگن دسـت از سرش بـردار، نـميشه        آخــه عــاشق شــدن كه دست ما نـيـســــت

لالالالا نخـــواب تـنـها مـــيمـــونـــــم        كـمـك كــــن قـــدر چــــشمـات رو بــدونـم

چـــــرا چـــشمات پـر خـشم عــزيزم؟       مـــگه مـــن مـــثل اون نـــــــامـــهربـونـم؟

لالالالا نــــخواب مــــاه و نــــگاه كن       مــــن اسفند و مــــيارم تــــــو دعــــا كـــن

بـــــگو بــرگرده پــيـش مـــا بـمـونــه       كـــتاب حـــافظ و بــــردار و وا كـــــــــــن

لالالالا نــــخواب ســـــرما تـــــو راهه       هـمـيـشه عـــــــمر خــوشبختي كــــــــــوتاهه

مـــيگن بــــا يــــه فرشته اونو ديــدن        دروغــــه جــــــون دريــــــا اشـتـبــــــــــاهه

لالالالا نــــخواب تلـــخه جــــدايــــي        كمـــــر خـــــــم مــــيشه زيــــر بي وفــايي

تو بـيـدار بـاش هـــمه تو خواب نازن        بـــراي كـــــــي بخونــم پــــس لالايــــــي؟

لالالالا نــــخواب تــــــنـهايـــي زرده        اگـــــــه طـــــــولاني شـــــه مـثـله يه درده

اگـــــه چـشـم انـتـظار باشي كه هيچي       دروغ مــــيگي بــــه دل كــــه بــر ميگرده

لالالالا نــــخواب اشــــكـــــــت زلاله       مـثـله بـــــارون پـــــاي نـــــــــــخل وصاله

من وتو هم شب و هـم قلب وكـشـتـيم       ولـي اون چـي؟ چـقـدر اون بــــــــــي خياله!

لالالالا نــــخواب دنـــــيـا خـسـيـســه       واســـــــه كــــم آدمـي خــــوب مـــي نويسه

يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده ست        يكي پلكهاش تو خوابم خــيس خـــــــــيسه

لالالالا نــــخواب عــــــاشق يه سيبه        هـمـيـشـه سـرخ و تـــــــب دار و غــــريبه

تا اون بالاست رسيده ست اماتنهاست       پـايـيـن هـــم كــــه بـيـفـتـه بــــي نـصـيـبـه

لالالالا نــــخواب ايـــــنجا سيـــــاهي       پــــــر امـــــــا تـــو تــــنگ قـصـه مـاهـي

اوني كه مـاهـا رو بيـدار نگـه داشت       الهــــي خـواب بـــــــاشه حـــــالا الهـــــــي

لالالالا نــــخواب تا اون بـــــــخوابه       بـشـيـن ايـنـقـدر كــــــه تـا خـورشيـد بـتابه

زمـونــي كـــه يـقـيـن كـردم بيدار شد       بـــــخواب بـــا يـــــاد عـكـسي كه تو قابـه

لالالالا بــــخواب بـيـداره حــــــــــالا       ديـــــگه بـــــايد بــــخــوابي پــــــس لالالا

بـــــخواب ديگه تو مي توني بخوابي       بـبـيـن خــــــــورشيد اومــــد بـالاي بــــالا

لالالالا ايـــــنــــم بــــود ســــرنوشتم       ايــــن از امـــــروزم و اين از گـــذشـته ام

نمي خوابم تا تو بـرگـردي يــك روز       مـــنم خـواب رو واسـه اون روز گــذاشتم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:54 توسط شاهرخ |

یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟

مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم

 یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟

 یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟

کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم

 یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟

چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه

 یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟

هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه

 یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟

یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم

 یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟

دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت

 یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟

درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت

 یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟

تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟

 یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟

میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه

 یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟

یه چیزی بشکنه فقط  ، اونم طلسم ما باشه

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:2 توسط شاهرخ |

سلام.من شاهرخ هستم.متولد 20تیر تنهام با تنهاییم زندگی میکنم عاشق وفاداری دوست داشتنم ولی خدا تنهاییم رو پر مکنیه
.من دغدغه هامو توی وبلاگم می نویسم.
من عاشقم .عاشق خدا.خیلی دوسش دارم و هیچ کس نمی تونه اونو از من بگیره.
من به کسانی که به بلاگم سر می زنن خوش آمد میگم.امیدوارم همیشه شاد باشید.....

Home
Email
Night Skin